قالب بلاگdownload قالب وبلاگقالب وبلاگGames

کوچه های دلتنگی
09133357545
نويسندگان
داستان روزانه


روزی پدری سالمند که بخاطر کهولت سن برخی چیزها را خیلی زود فراموش میکرد با پسر جوانش بر روی صندلی باغ خانه شان نشسته بود که گنجشکی در مقابل آنها نشست پدر از پسر پرسید که آن چیست پسر که در حال خواندن روزنامه بود روزنامه را پایین آورد و نگاهی کرد و با بی حوصلگی گفت گنجشک و به روزنامه خواندنش ادامه داد. چند لحظه بعد پدر دوباره پرسید که این چیست پسر با لحنی تحقیرانه گفت گنجشک.چند دقیقه بعد پدر دوباره سوالش را تکرار کرد و پسر اینبار به خشم آمد و با عصبانیت داد زد و گفت پدر این گنجشکه گنجشک گنجشک فهمیدییییی.پدر بی آنکه چیزی بگوید به داخل خانه رفت و دفتر خاطرات کهنه ای را در حالی که به دنبال صفحه ای جست و جو می کرد بازگشت دفتر را به پسر داد و گفت بخوان وپسر شروع به خواندن کرد که پدر گفت بلند بخوان تا بشنوم و در آن دفتر اینگونه نوشته شده بود

که:((امروز من وپسرم که تازه چند روز پیش سه ساله شده بود داخل پارک روی نیمکت نشسته بودیم که گنجشکی در مقابل ما نشست پسر کوچکم از من پرسید که این چیست و من با خوشحالی و محبت و عشق به او پاسخ دادم گنجشک و پسرم بیست و سه مرتبه این سوال را پرسید و هر بار که او این سوال تکراری را میپرسید من به پاسخ دادنش مشتاقتر میشدم و هر بار با یک بوسه جوابش را میدادم و آرزو میکردم که باز هم بپرسد تا من مهربانتر پاسخ بگویم))




 
 
[ پنج شنبه 27 مهر 1391  ] [ 8:09 PM ] امین بابایی
نظرات 0

درباره وبلاگ

سلام دوستان اگر شعری با هر موضوعی خواستید تو نظرات درخواست بدید و موضوعشم بگید تا براتون شعر بگم ممنون
موضوعات
آمار وبلاگ
  کل بازدید : 49930 نفر
  كل مطالب : 34 عدد
  كل نظرات : 40 عدد
  تاریخ ایجاد وبلاگ : پنج شنبه 6 مهر 1391 
  آخرین بروز رسانی : پنج شنبه 9 مرداد 1393 

کد و دانلود این آهنگ

فال حافظ